...
سلام عزیزم. امروز از سر شرمندگی به وبلاگت سر زدم، آخه خیلی از دوستام حسابی بهم غر زدن که چرا وبلاگت رو به روز نمیکنم
آخه چیکار کنم عکس ندارم برات بذارم...
ششم محرم رفتیم فردوس. چند روز تعطیلی رو گفتیم نزدیک خونواده ها باشیم . همه بودن . همه ی فامیلو دیدیم. ولی تو از همه بیشتر دوست داشتی با مهدی و مصطفی و نازنین و علیرضا باشی. این اواخر که اصلا سراغ منم نمیومدی. میموندی پیش نازنین. فکر کن الان یه حرف بامزه زدی! گیر دادی که میخوای بشینی روصندلی مجری تلویزیون!!! حالا چطوری قانعت کنم خدامیدونه! خلاصه چندروز حسابی با بچه های عمه ات و خاله ات بازی کردی.
وقتی هم اومدیم خونه امروز بعد ٢ هفته رفتی مهد کودک.



این چند تا عکس هم مال گذشته است"
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


...
